
گر دست دهد خاک کف پای نگارم / بر لوح بصر خط غباری بنگارم
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم /هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
درآ که در دل خسته توان درآید باز / بیا که در تن مرده روان در آید باز
باز آی ودل تنگ مرا مونس جان باش / وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس / زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم / تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم / چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک / گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
خوش خبر باشی ای نسیم شمال / کی به ما می رسد زمان وصال
ز در درآ و شبستان ما منور کن / هوای مجلس روحانیان معطر کن
حجاب چهره جان می شود غبار تنم / خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم
ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
وصال او ز عمر جاودان به / خداوندا مرا آن ده که آن به
رواق منظر چشم من آشیانه توست / کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
سر ارادت ما آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست
شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد / زدیم بر صف رندان هر چه بادا باد
بنال بلبل اگر با منت سر یاری است / که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاری است
هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد / خداش در همه حال از بلا نگه دارد
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند / نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
بر سر آنم که گر ز دست برآید / دست به کاری زنم که غصه سر آید
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند
رو نما و وجود خودم از یاد ببر / خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
هرگزم نقش تو از لوح دلو جان نرود / هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار / ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
صبر کن حافظ به سختی روز و شب / عاقبت روزی بیابی کام را
زهی خجسته زمانی که یار باز آید / بکام غمزدگان غمگسار باز آید
ای شهنشاه بلند اختر ،خدا را همتی / تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی فشان / باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دست از طلب ندارم تا کام من برآید / یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
کلید واژه ها: مشاعره-اشعار ناب-بهترین اشعاردنیا-برترین شعرها-زیباترین ابیات-اشعار مذهبی-گزیده-حافظ-
