تبليغاتX
اَلصُّبوح

اَلصُّبوح

اَلصُّبوح اَلصُّبوح یا اصحاب

شهریار عشق

 گردد جهان و هر چه در او بر مدار عشق

سیارگان تمام شده بیقرار عشق

ذرات و کائنات سراسر اسیر او

گیتی محاط دائرة اقتدار عشق

هر چیز هر چه شد همه از عشق شد بلی

بیرون ز حصر کرده خدا اختیار عشق

کاین کارگاه هستی و ایوان او تمام

برگی بود زدفتر نقش و نگار عشق

عشق آن زمان که خواست تجلی کند زغیب

میخواست مظهری که بود هم عیار عشق

عاشق زیاد بود ولی عشق را چه سود

ز آنان کسی نبود که آید بکار عشق

تا آنکه از سلالة آدم شهی بنام

در شهر عشق آمد و شد شهریار عشق

شاهنشه وجود نماینده کمال

آری حسین الهه و پروردگار عشق

امروز روز سوم شعبان بود که نیست

روزی چنین بعالم لیل و نهار عشق

روزی بود که عشق تجلی نمود و دید

چشم زمانه پادشه کامکار عشق

میلاد با سعادت سلطان دین حسین

آن اوستاد معنی و آموزگار عشق

خورشید عشق سر زده اینک به میمنت

از خانة علی پدر تاجدار عشق

آری طلوع کرده از آن مشرق آفتاب

روشن نموده کشور و شهر و دیار عشق

آن عشق محض مظهر تام وجود پاک

لاجرعه سرکشیده می خوشگوار عشق

روزیکه سید الشهداء کرد عزم رزم

افزود در تمام جهان اعتبار عشق

پیمود تا طریق حقیقت بسوی حق

بنمود اهل و مال و تن جان نثار عشق

تا باخت نرد عشق شهنشاه عالمین

بنمود خاک کربلا لاله زار عشق

کی بود زادة زهرا که روز طف

تمساح عشق غوطه ور اندر بحار عشق

یحیی صفت بداد سراما سر حسین

برشد بمثل عیسی مریم بدار عشق

مردانه تاخت تا بسرا پردة یزید

بشکست سدّ کفر زمان شهسوار عشق

تا کرد آبیاری بستان دین حسین

شد سیل خون روان ، همه در جویبار عشق

زین پیشوای اعظم آزادگان کنون

باید که مسلمین بپذیرند کار عشق

تا بر علیه کفر کنند این زمان قیام

تا تاج دین بسر بنهند از کنار عشق

تا در پناه پرچم اسلام در جهان

اسفند کفر بگذرد ، آید بهار عشق

تا از نفاق و تفرقه ورزند اجتناب

گردند مجتمع همه اندر حصار عشق

بالجمله­ای که خفته­ای اندر مقام جهل

بیدار شو چو خسرو شب زنده­دار عشق

برگرفته از سایت لبـیـــک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت   توسط مصطفی  | 

کرامت زیر ازکتاب " داستانهای شگفت" به قلم "آیة الله دستغیب" نقل گردیده است:

جناب حاج محمد سوداگر که چندین سال در هند بوده اخیرا به شیراز مراجعت کرده عجایبی در ایام توقف در هند مشاهده کرده و نقل می نماید:

روزی در بمبئی یک نفر هندو (بت پرست) ملک خود را در دفتر رسمی می فروشد و تمام پول آن را از مشتری گرفته از دفتر بیرون می آید.دو نفر شیاد که منتسب به مذهب شیعه بودند در کمین او بودند که پولش را بدزدند. هندو می فهمد و خودش را بسرعت به خانه می رساند و فورا از درختی که وسط خانه بود بالا می رود و پنهان می شود. آن دو شیاد وارد خانه می شوند هر چه می گردند او را نمی بینند . به زنش درشتی می کنند می گویند ما دیدیم وارد خانه شد وباید بگویی کجاست . زن می گوید نمی دانم پس او را شکنجه و آزار می نمایند تا مجبور می شود و می گوید: به حق حسین(ع) خودتان قسیم بخورید که او را اذیت نکنید تا بگویم. آن دو نفر به حق آن بزرگوار قسم یاد می کنند که کاری با او نداریم جز اینکه بدانیم کجاست.

زن بدرخت اشاره می کند پس آنها از درخت بالا می روند و هندو را پایین می آورند و پولها را بر می دارند و از ترس تعقیب و رسوایی سرش را می برند.

زن بیچاره سر به آسمان می کند و می گوید ای حسین شیعه ها، من به اطمینان قسم به تو شوهرم را نشان دادم.

ناگاه آقایی ظاهر می شود و با انگشت مبارک اشاره به گردن آن دو نفر می کند فورا سرهای آن ها از بدن جدا شده می افتد. بعد سر هندو را به بدنش متصل می فرماید و زنده می شود و آنگاه از نظر غائب میگردد.

مقامات دولتی با خبر می شوند و پس از تحقیق به اعجاز حسینی یقین میکنند و از طرف حکومت چون ماه محرم بود اطعام مفصلی می شود و قطار آهن برای عبور عزاردارن مجانی می شود و آن هندو و جمعی از بستگانش مسلمان و شیعه می شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت   توسط مصطفی  |