سلام. این شعر رو توی یک نشریه دانشجویی در تربت جام دیدم. خیلی شعر پر محتوا و جالبیه. توصیه می کنم که حتماً با دقت بخونیدش. مارو که خیلی گرفت.
وارد باغ شدیم
و نمی دانستیم
که ز وارونی بخت
باغبان کرده کمین پشت درخت!
من که آن عهد قدیم زبل بودم و شیطون و بلا
از درختی پر بار
رفته بودم بالا
من شدم غرق شناسایی اندیشه یک سیب گلاب
«که فلک دسته گلی داد به آب !»
تو شنیدی که یکی می آید
تیز در رفتی و با من گفتی:
«های... ملا ، در رو!»
بنده فی الفور پریدم پایین
تا به خود جنبیدم
باغبان نیز رسید
حالتم شد نمکین!
چشم شهلای من از ضربت اردنگی آن بی انصاف
لوچ شد مثل «اوشین» !
باغبان گوش مرا سخت کشید
آنچنان سخت که پنداشتی ازبیخ برید!
من به ضرب کتک افتاده به خاک
تو زدی از سر دیوار به چاک!
***
من از آن روز دگر شکر خدا
شده ام ناشنوا (!)
ولی از گردش چرخ و ایام
تو وزیری شده ای صاحب نام !
***
زن من می گوید:
« اصغری» لخت و پتی است
« مملی» پاره شده شلوارش
سقف هم نمناک است
ما چه سازیم اگر در برود زهوارش؟
«با خبر باش که سر می شکند دیوارش!»
ومن انگار نه انگار که اصلا سخنی می شنوم!
***
مردمان می گویند:
« آی آقای وزیر!
وضع ما آشفته ست
بختهامان خفته ست
توی دنیا ، آیا
نیست یک تن که به فریاد دل ما برسد؟!
های... آقای وزیر... !»
و تو انگار نه انگار که اصلاً سخنی می شنوی!
***
بر خلاف کری من که ز «پیقولاد*» است
گوش اربــاب منـاصب کر مادرزاد است
« آنچه البته به جایی نرسد ، فریاد است»
*= پیقولاد: نوعی از ثقل سامعه که به واسطه کشیده شدن گوش آدم توسط باغبان با علت بالا رفتن از درخت گوجه یا گردو، در خردسالی حاصل می شود و با انواع دیگرش فرق دارد!
ابوالفضل زروبی نصرآباد