باید مطلبی رو بگم که به شدت حالمو گرفته...
وقتی که وارد سایت گوگل میشی و میبینی باید بیش از بیست ثانیه حداقل صبر کنی تا بیاد.... وقتی که با بلاگفا به مشکل برخورد میکنی و نمی تونی یه عکس ساده رو بذاری .... وقتی که برای یه شعر ساده که میخوای تو وبلاگت بذاری باید چهار ساعت دردسرو الافی رو تحمل کنی .... وقتی که وقتی هم نداری و از سر علاقه زیاد وبلاگ نویسی پیشه می کنی.... وقتی که مادر و پدرت به پشت کامپیوتر نشستنت آلرژی دارند و باید گله و انتقاد اونا رو تحمل کنی ..... وقتی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند ... پس چرا باید بنویسی! دیووونه فکر نون باش که خربزه آبه....
آره! دیگه من میخوام از تصمیم بهتر نویسی یا کسب تجربه صرف نظر کنم. و این وبلاگ رو به خدا بسپارم. البته هراز گاهی چیزی می نویسم و اون زمانیه که مثل معتادها استخونام درد بگیره....
پس درود و دوصد بدرود... و التماس دعا...
